غافلان هم سازند
تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید
هم ساز سایه سانانند
محتاط در مرزهای آفتاب
در هیات زنده گان ،مردگانند!
بی شک برای من که با شعر شاملو زنده گی کرده ام نخستین آموخته ام شک و دوری از تعصب است و بر این باور خود راسخم که دریافتم از دنیای بیرون و حتی از زندگی و شعر خود شاعر در معرض پرسشی همیشگی است.با دریافت کنونی من شاملو شاعری است که جهان بینی ویژ ه ی خود را دارد به جستجوی هر آنچه نمی شناسد می رود و حاصل این کنکاش در شعر و زندگی اش بروز می کند.شاعری که شعرش را زنده گی می کند.شعر برای او بازی با واژه ها نیست اگرچه خود استاد واژه پروری است.
به نگاه من عصیانی درونی برابر اجبار بیرون ،او را به راهی دشوار و پر حادثه می کشاند .
سر به زیر نیست و سر فرود آوردن را بر نمی تابد. مانند هر انسانی خطا می کند اما چون اندکی از انسان ها به خطای خود پا نمی فشارد و این دست ما یه ی پرورش خلاقیتی شگرف می شود.
بی شک خالقی تواناست!
مرورزنده گی روزمره اش حاکی از فراز و نشیب بسیار است و مرور تلاشهای گوناگونش حاکی از سرسختی و سخت کوشی بسیار.اما یک باور یگانه همیشه رونمای تمامی بودن اوست و آن جستجو تا واپسین لحظه است.
شاملوی شاعر، قامت تنومند و سترگی است که از سوی دشمنانش نیز انکار نمی شود.به شاملوی مترجم و نویسنده نیز کمتر می تازند.اما شاملوی محقق مورد انتقاد بسیار دشمنان و دوستانش است .لفظ دشمن زیبا نیست اما به جهت ویژه بودن هویت و کارهایش دشمنی عمیقی در کلام مخالفان اندیشه اش به چشم می خورد که پاسخ گزنده و رندانه ی شاملو بیشتر متوجه آنان است .
شاملوی محقق را دوستان نیز بسیار نقد می کنند ، چه بسا راه به خطا رفته باشد در قضاوتهایش.
که این فرض به قوت محتمل است.
اما آنچه خطای شاملو را در برابر دروغ گویان به تاریخ کم رنگ می کند ، باور اوست به شک و بی باوری اش به تعصب .
این قطعیت شخصیت و مرام انسانی اش را مسجل میکند و نه قطعیت نظرات تاریخی اش!
خود نیز اشاره می کند که به عقل رجوع کنید و بی مطالعه و کنکاش هیچ باوری را از هیچ کس حتی بزرگان ادب و تاریخ نپذ یرید.
به جنجال به پا شده بر سر دیدگاه شاملوی محقق نسبت به شاهنامه و تاریخ اسطوره های ایران که نگاه می کنم، در می یابم بیش از آنکه به نتیجه گیری و اساس سخن او توجه شود،حساسیت ها به نام و آوازه ی فردوسی و شاهنامه و داریو ش و ...بروز می کند.
شاملو ادبیات کهن ایران را به خوبی می شناسد و ورق به ورق خوانده است و هرجا سخنی در مقاله یا کتابی به میان می آورد چونان محکم و مستدل و با اطلاع می نماید که در تسلطش بر ادبیات کهن تردیدی بر جا نمی ماند.
در بخشی از این سخنرانی به باور نادرست گروهی از چگونه گی پیدایش جشن مهرگان اشاره می کند. از میترا یا میثره یا مهر ،خدای اساطیری ایرانیان که خدای آفتاب است و مورد پرستش ایرانیان باستان می گوید.
میترا برای باروری زمین از آسمان به زمین می آید گاوی قربانی می کند و به آسمان باز می گردد .
شباهت این اسطوره به اسطوره ی مسیح قابل مورد توجه شاملو است. فارغ از تعصب مذهبی پاپها و برخی مسیحیون ،اسطوره ی مسیح ،باز گو کننده خدایی است که درد انسان شدن را به جان می خرد برای نجات انسان پاره ای از وجود خود را به زمین در قالب انسان خاکی می فرستد و باز درد جاودانگی را می پذیرد مصلوب می شود و به آسمان بر می گردد.
این فداکاری دوسویه میان انسان و خدا اسطوره ای زیبا به نام مسیح می آفریند که شاملو ستایشش می کند .
و اشاره می کند که مسیحیت عینن آیین های میترایی را تقلید کرده است و از ان جمله است غسل تعمید و ...
طبق مطالعات شاملو مهرگان منسوب به مهر است و نه روز پیروزی کاوه بر ضحاک که تصوری است نا درست از مهرگان و پس از آن به توضیح سال باستانی ایرانیان که به دو نیم سال پاییزی و بهاری تقسیم می شده می پردازد و مهرگان را آغاز نیم سال پاییزی یا خریفی معرفی می کند.مهرگان نخستین روز اولین ماه نیمسال پاییزی است.
ایرانیا ن این روز را مانند نوروز که آغاز نیمسال بهاری است جشن می گرفتند که به تاریخ امروز مصادف با شانزده تا بیست و یک مهر است و با توضیح مفصل نتیجه گیری می کند که آیین مهرگان هیچ بستگی به پیروزی کاوه بر ضحاک ندارد. و جمعی بی مطالعه و تحقیق فقط باوری غلط را تکرار می کنند.
با تاکید بر این که شگرد مشترک همه ی جباران تاریخ تحریف تاریخ است. اسطوره ی کاوه و ضحاک را به چالش می کشد.
اسطوره را اینگونه تعریف می کند: افسانه ای که می تواند بر مبنای آرزویی شکل بگیرد یا بر پایه ی حقیقتی تاریخی و با شاخ و برگ دادن به آن حقیقت بارور شود.
بر مبنای سنگنبشته ی بیستون و با استناد به نوشته های هرودوت پرده از دروغی تاریخی بر می دارد. به استناد این مدارک پس از مرگ کوروش پسرش کمبوجیه به شاهی می رسد و به مصر می تازد با سران سپاهش که از جمله ی آنان داریوش است.
کمبوجیه در مصر کشتار بسیار می کند و به بیماری جنون و صرع مبتلا می شود .برادرش بردیا از غیبت و بیماری کمبوجیه بهره می برد و حکومت را در ایران به دست می گیرد و ساختار جامعه را که تا آن زمان طبقاتی بوده دگرگون می سازد برده داری را ملغی می کند اموال واشراف و سپاهیان را به نفع مردم مصادره می کند و ...
سپاهیان کمبوجیه و در راس آن ها داریوش با شنیدن این خبر، کمبوجیه را سر به نیست کرده به ایران می تازند. بردیا را کشته و با ترفندی حکومت به داریوش می رسد .
اما تاریخ دروغی که متناقض به نظر می رسد به گونه ای دیگر نقل می شود و بردیا را مقتول به فرمان کمبوجیه می داند پس گناه از گردن داریوش بر داشته می شود. گئومات نامی را فریبکار خوانده به جای بردیا می نشاند و داریوش را از قتل پسر کوروش بردیا تبرئه می کند و مسئول از میان برداشتن گئومات متغلب می داند و به شاهی رسیدن داریوش را موجه می نماید.
به اسطوره ی ضحاک نگاهی موشکافانه می اندازد .
ضحاک که پس از جمشید به شاهی می رسد نظام طبقاتی جامعه را بر هم می ریزد. هرمی که در راس روحانیون و نجبا و سپاهیان را داشته و در قاعده پیشه وران و کشاورزان و عامه ی مردم. به استناد خود شاهنامه این گونه طبقه بندی جامعه برای فردوسی به گونه ای مقدس و خلل ناپذیر می نماید .
سپاهی نباید که با پیشه ور به یک رو جویند هر دو هنر
یکی کارورز و دگر گرزدار سزاوار هر دو پدید است کار
چواین کارآن جوید آن کاراین پرآشوب گردد سراسر زمین!
ضحاک که این نظم را بر هم می زندبه صورت اسطوره ای دیو صفت و مار دوش جلوه میکند و حتی نام پارسی اش به تازی بدل می شود که ننگ پارسیان نباشد و باز به استناد خود شاهنامه از فر شاهی بی نسیب است یعنی از سلاله ی خدایی شاهان نیست که به باور فردوسی شاهی صفتی است که از خدا به ارث می رسد و ضحاک زاده ی هیچ شاهی نیست و بی اصل و نسب است.
منم شاه با فره ی ایزدی همم شهریاری همم موبدی
شاملو از کنکاش خود به این نتیجه می رسد که چون فر شاهی و اصالت طبقاتی برای فردوسی گرامی بوده ،ضحاک را که دور از این هردو بوده دشمن صفت جلوه داده.به باور فردوسی پیروزی فریدون باز گرداندن جامعه به نظام طبقاتی دوره ی جمشید است واین خوشایندگروهی است که از منافع این طبقه بندی بهره می بردند ونه عامه ی مردم که در قاعده ی هرم بودند .
گویا گناه نا بخشودنی شاملو از دید مخالفانش این است که فردوسی را متعلق به طبقه ی مرفه و متعصب به فر شاهی دانسته و ما را متهم به تقدس گرایی می داند به این معنا که چون فردوسی گفته قطعن درست است.