مسلمان نیستم . یا حسین میرحسین اما
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩  

برادرم که به خاک اوفتاد،کودک بودم،گفتم نمی بخشم ،
آنان را که سکوت کردند.
بخشیدم اما.

من اما سکوت نمی کنم امروز
...من اما سکوت نمی کنم
یا حسین
مییر حسین
می دانی که مسلمان نیستم ؟
یااحسین شهید اما
اگر چون صانع و محمد به خاک اوفتاد.



 
کهریزک جدیددرمسگر آباد؟؟؟؟؟
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩  
کهریزک جدید در مسگر آباد؟
یکی از بازداشتی های بیست و پنج بهمن پیش از آنکه مبایلش را بگیرند با خانواده تماس گرفته و خبر می دهد که خدود 250 نفر از آنها در دبیرستانی در منطقه بلوار کشاورز بازداشت شده اند. پس از مراجعه خانواده که البته بی پاسخ می ماند، یکی از خانواده ها موفق به تعقیب یکی از اتوبوس های حامل بچه ها می شود و آنها را از دبیرستان مذکور تا جایی در حوالی مسگرآباد (در ساعتی بین 2-3 بامداد 26 بهمن) تعقیب می کند و سپس مجبور به اختفا می شود.  نه نهاد بازداشت کننده معلوم است و نه کسی پاسخ گوست. پیش از آنکه در مسگرآباد کهریزک دیگری رخ دهد همه را آگاه کنیدا


 
پارسال عید...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸  

پارسال این روزها آماده می شدم که بروم ایران. سوغاتی می خریدم و همه آن

جاخوشحال از رسیدن من بودند.

 

پارسال این روزها نمی دانستم که سال جدید آبستن چه فاجعه ای ایست.

فاجعه رخ داد! ما تاب آوردیم! هنوز بر در ایستاده و ما تاب خواهیم آورد. باید تاب آوریم.

پارسال عید ندا و سهراب و اشکان و کامران و کیانوش و ... زنده بودند.

 

دلم خون است ولی سبزه ریخته ام، شیرینی هم می خواهم بپزم ،شعر هم خواهم گفت.

دوباره خواهم نوشت.

 

پارسال عید نمی دانستم کارهای مهم تری دارم و فرصت چه کوتاهست.

پارسال عید نمی دانستم که امسال آدم دیگری هستم.

 

 



 
سال بد
ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸  

سال و روز بد زیاد دیده ام،حال و روز بد هم زیاد داشته ام اما امسال بدترین بود.

سالی که باید بهترین می بود .

سال وحشت و درد و تردید!

سال لجن مال شدن همه ی تعبیرها و تعریف های انسانی!

و شک به انسان که ازتردید به خدا هزاران بار دردناک تر بود.

سال بد!

سال بد!

.



 
فوتبال
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸  

اوووه چه خاکی گرفته این جا !!!

همیشه دلم می خواست برم ورزشگاه آزادی و فوتبال ببینم و هیچ وقت نشد.خب دختر بودم و همه چیز ممنوع. موهام رو هم که پسرونه زدم بازم جرات نکردند من رو هم ببرند.

دل من موند و این حسرت همیشگی ! بعد برادرم زمین فوتبال دانشگاه علم وو صنعت رو نشونم داد که دق نکنم.

سه شنبه می رم ورزشگاه فوتبال ملبورن و از نزدیک یک مسابقه ی فوتبال حرفه ای رو در یک ورزشگاه واقعی می بینم.

همان ذوق ده سالگی رو دارم.زمین چمن سبز و وسیع و هیجانی که  هر چندمثل اون روزها ناب و حقیقی نیست ولی خب ...

می خوام برم اسسسسسستادیومنیشخند



 
چه قدر...
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸  

چه قدر ننوشته ام!!!

چه قدر خشم ننوشته دارم این جا!!!

این همه شده کلیک کردن یک لینک در فیس بوک و به اشتراک گذاشتن دیگری و...

انگار هزار سال و اندی به عقب رفته ام به همان روزهای تحقیر و تجاوز که در تاریخ خوانده ام و دیوانه گانی از همان جنس به روزگارمان سنجاق شده اند.

باور نمی کنم هنوز این سان جنایت و وحشی گری را !

فرصت نمی کنم هر روز که هضم کنم این انبوه درد را !

 



 
بیل چه ام را بر داشته ام
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  

بررسی شرایط انتخابات پیش رو دو رویکرد متفاوت را می طلبد : نخست رویکردی احساسی است که قلب جریحه دار از استبداد سی ساله راوی آن است و دیگر رویکردی است که از نگاه کنشگری منطقی عرضه می شود.
این که از اساس با این نظام دیکتاتوری که نمایش دموکراسی را بازی می کند مخالفم بر هیچ یک از دوستان پوشیده نیست .
رنجی که همه ی ماهر یک به گونه ای از این استبداد می بریم اشتراکی عمیق بین احساس و افکارمان خلق کرده است.
وقایع این سالها را که می نگرم وبا بضاعت درک و ذهنم که شرایط را
مطالعه می کنم رویکرد احساسی را گشایشگر این گره عظیم نمی یابم
این به معنی بی اعتنایی به درد مشترکمان نیست که سهم من از این درد بیشتر از دیگران که نباشد کمتر نیست.
تو می دانی و من نیز که خشونت و انقلاب راه تجربه شده ای است که نتیجه ی تلخ آن گریبان همه مان را گرفته است و خوب می دانی و می دانم که زخم عمیق و کهنه ما از خنجر دشمن نیست که از سردر گمی فرهنگی مردمی است که هنوز راه خود را نمی داند .و بهتر بگویم نگذاشته اند که بداند.دیگر الزامی به تکرار کلیشه ای میزان مطالعه، حتی بین قشر تحصیل کرده مان و سطح سواد و درک اجتماعی و فرهنگی ملتی که داعیه ی فرهنگی هفت هزار ساله را دارد نیست و شاید تکرار اینکه برخی رهبران مدعی اپوزیسیون در چه عصری زنده گی می کنند و چه قدر از تقویم ما عقب ترند حوصله مان را سر برده باشد .پس به ناچار در شرایطی که" هیچ چیزش شرط هیچ چیز نیست"، برای برداشتن این سد بزرگ بیلچه ای در دست گرفته ام و به کندن نشسته ام تو هم بردار رفیق.
پیش تر من را با شمشیر دیده ای و شاید این گونه بر نمی تابی ام.اما این سد به تک شمشیر های ما فرو نمی ریزد و می دانم که میلون ها بیلچه ی کوچک اگر چه سالها
زمان برد توان بر کندنش را دارد.
من رای می دهم. به هر انکه اول این بوزینه را از میدان به در کند و دوم به حرکت بیلچه ای ما اگر کمک نمی کند _که نمیکند _بر استحکام این سد نیفزاید.

و می دانی و می دانم که در این ساختار غیر دموکراتیک که گزینه ها بر امده از میان مردم نیستند خبری از شوق و شور یک رقابت سالم نیست و همان حکایت قدیمی انتخاب بین بد و بدتر و من میگویم بدتر و بدترین است.
تیم مشاوران کروبی را کار آزموده تر می دانم
و اگاه تر به صبر سر امده ی مردم و برنا مه اش را به گفتمان اصلاح طلبی نزدیک تر می بینم و تا این لحظه انتخابم اوست ولی اگر به همفکری شما به این نتیجه برسم که موسوی برای رسیدن به هدف دورمان مناسب تر است به رای شما گردن می گذارم
بیلچه ام را بر داشته ام، بیلچه ات را بردار رفیق!



 
...
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  

ساکت و سنگم.

انگار در پناه غاری از باران سیل گون کنار آتشی سرخ لم داده ام و این مجلس را نمی خواهم ترک کنم.

کرختی عجیبی است!!!



 
بامدادی که من می شناسم...
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧  

  غافلان هم سازند

تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید

هم ساز سایه سانانند

محتاط در مرزهای آفتاب

در هیات زنده گان ،مردگانند!

 

بی شک برای من که با شعر شاملو زنده گی کرده ام نخستین آموخته ام شک و دوری از تعصب است و بر این باور خود راسخم که دریافتم از دنیای بیرون و حتی از زندگی و شعر خود شاعر در معرض پرسشی همیشگی است.با دریافت کنونی من  شاملو شاعری است که جهان بینی ویژ ه ی خود را دارد به جستجوی هر آنچه نمی شناسد می رود و حاصل این کنکاش در شعر و زندگی اش بروز می کند.شاعری که شعرش را زنده گی می کند.شعر برای او بازی با  واژه ها نیست اگرچه خود استاد واژه پروری است.

 

به نگاه من عصیانی درونی برابر اجبار بیرون ،او را به راهی دشوار و پر حادثه می کشاند .

سر به زیر نیست و سر فرود آوردن را بر نمی تابد. مانند هر انسانی خطا می کند اما چون اندکی از انسان ها به خطای خود پا نمی فشارد و این دست ما یه ی پرورش خلاقیتی شگرف می شود.

بی شک خالقی تواناست!

مرورزنده گی روزمره اش حاکی از فراز و نشیب بسیار است و مرور تلاشهای گوناگونش حاکی از سرسختی و سخت کوشی بسیار.اما یک باور یگانه همیشه رونمای تمامی بودن اوست و آن جستجو تا واپسین لحظه است.

شاملوی شاعر، قامت تنومند و سترگی است که از سوی دشمنانش نیز انکار نمی شود.به شاملوی مترجم و نویسنده نیز کمتر می تازند.اما شاملوی محقق مورد انتقاد بسیار دشمنان و دوستانش است .لفظ دشمن زیبا نیست اما به جهت ویژه بودن هویت و کارهایش دشمنی عمیقی در کلام مخالفان اندیشه اش به چشم می خورد که پاسخ گزنده و رندانه ی شاملو بیشتر متوجه آنان است .

شاملوی محقق را دوستان نیز بسیار نقد می کنند ، چه بسا راه به خطا رفته باشد در قضاوتهایش.

که این فرض به قوت محتمل است.

اما آنچه خطای شاملو را در برابر دروغ گویان به تاریخ کم رنگ می کند ، باور اوست به شک و بی باوری اش به تعصب .

این قطعیت شخصیت و مرام انسانی اش را مسجل میکند و نه قطعیت نظرات تاریخی اش!

خود نیز اشاره می کند که به عقل رجوع کنید و بی مطالعه و کنکاش هیچ باوری را از هیچ کس حتی بزرگان ادب و تاریخ نپذ یرید.

به جنجال به پا شده بر سر دیدگاه شاملوی محقق نسبت به شاهنامه و تاریخ اسطوره های ایران که نگاه می کنم، در می یابم  بیش از آنکه به نتیجه گیری و اساس سخن او توجه شود،حساسیت ها به نام و آوازه ی فردوسی و شاهنامه و داریو ش و ...بروز می کند.

شاملو ادبیات کهن ایران را به خوبی می شناسد و ورق به ورق خوانده است و هرجا سخنی در مقاله یا کتابی به میان می آورد چونان محکم و مستدل و با اطلاع می نماید که در تسلطش بر ادبیات کهن تردیدی بر جا نمی ماند.

در بخشی از این سخنرانی به باور نادرست گروهی از چگونه گی پیدایش جشن مهرگان اشاره می کند. از میترا یا میثره یا مهر ،خدای اساطیری ایرانیان که خدای آفتاب است و مورد پرستش ایرانیان باستان می گوید.

میترا برای باروری زمین از آسمان به زمین می آید گاوی قربانی می کند و به آسمان باز می گردد .

 شباهت این اسطوره به اسطوره ی مسیح قابل مورد توجه شاملو است. فارغ از  تعصب مذهبی پاپها و برخی مسیحیون ،اسطوره ی مسیح  ،باز گو کننده خدایی است  که درد انسان شدن را به جان می خرد برای نجات انسان پاره ای از وجود خود را به زمین در قالب انسان خاکی می فرستد و باز درد جاودانگی را می پذیرد مصلوب می شود و به آسمان بر می گردد.

 این فداکاری دوسویه میان انسان و خدا اسطوره ای زیبا به نام مسیح می آفریند که شاملو ستایشش می کند .

و اشاره می کند که مسیحیت عینن آیین های میترایی را تقلید کرده است و از ان جمله است غسل تعمید و ...

 

طبق مطالعات شاملو مهرگان منسوب به مهر است و نه روز پیروزی کاوه بر ضحاک که تصوری است نا درست از مهرگان و پس از آن به توضیح سال باستانی ایرانیان که به دو نیم سال پاییزی و بهاری تقسیم می شده می پردازد و مهرگان را آغاز نیم سال پاییزی یا خریفی معرفی می کند.مهرگان نخستین روز اولین ماه نیمسال پاییزی است.

 ایرانیا ن این روز را مانند نوروز که آغاز نیمسال بهاری است جشن می گرفتند که به تاریخ امروز مصادف با شانزده تا بیست و یک مهر است و با توضیح مفصل نتیجه گیری می کند که آیین مهرگان هیچ بستگی به پیروزی کاوه بر ضحاک ندارد. و جمعی بی مطالعه و تحقیق فقط باوری غلط را تکرار می کنند.

با تاکید بر این که شگرد مشترک همه ی جباران تاریخ تحریف تاریخ است. اسطوره ی کاوه و ضحاک را به چالش می کشد.

اسطوره را اینگونه تعریف می کند: افسانه ای که می تواند بر مبنای آرزویی شکل بگیرد یا بر پایه ی حقیقتی تاریخی و با شاخ و برگ دادن به آن حقیقت بارور شود.

بر مبنای سنگنبشته ی بیستون و با استناد به  نوشته های هرودوت پرده از دروغی تاریخی بر می دارد. به استناد این مدارک پس از مرگ کوروش پسرش کمبوجیه  به شاهی می رسد و به مصر می تازد با سران سپاهش که از جمله ی آنان داریوش است.

 کمبوجیه در مصر کشتار بسیار می کند و به بیماری جنون و صرع مبتلا می شود .برادرش بردیا از غیبت و بیماری کمبوجیه بهره می برد و حکومت را در ایران به دست می گیرد و ساختار جامعه را که تا آن زمان طبقاتی بوده دگرگون می سازد برده داری را ملغی می کند اموال واشراف و سپاهیان را به نفع مردم مصادره می کند و ...

سپاهیان کمبوجیه و در راس آن ها داریوش با شنیدن این خبر، کمبوجیه را سر به نیست کرده به ایران می تازند. بردیا را کشته و با ترفندی حکومت به داریوش می رسد .

اما تاریخ دروغی که متناقض به نظر می رسد به گونه ای دیگر نقل می شود و بردیا را مقتول به فرمان کمبوجیه می داند پس گناه از گردن داریوش بر داشته می شود.  گئومات نامی را فریبکار خوانده به جای بردیا می نشاند و داریوش را از قتل پسر کوروش بردیا تبرئه می کند و مسئول از میان برداشتن گئومات متغلب می داند و به شاهی رسیدن داریوش را موجه می نماید.

به اسطوره ی ضحاک نگاهی موشکافانه می اندازد .

ضحاک که پس از جمشید به شاهی می رسد نظام طبقاتی جامعه را بر هم می ریزد. هرمی که در راس روحانیون و نجبا و سپاهیان را داشته و در قاعده پیشه وران و کشاورزان و عامه ی مردم. به استناد خود شاهنامه این گونه طبقه بندی جامعه برای فردوسی به گونه ای مقدس و خلل ناپذیر می نماید .

سپاهی نباید که با پیشه ور       به یک رو جویند هر دو هنر

یکی کارورز و دگر گرزدار       سزاوار هر دو پدید است کار

چواین کارآن جوید آن کاراین      پرآشوب گردد سراسر زمین!

 

ضحاک که این نظم را بر هم می زندبه صورت اسطوره ای دیو صفت و مار دوش جلوه میکند و حتی نام پارسی اش به تازی بدل می شود که ننگ پارسیان نباشد و باز به استناد خود شاهنامه از فر شاهی بی نسیب است یعنی از سلاله ی خدایی شاهان نیست که به باور فردوسی شاهی صفتی است که از خدا به ارث می رسد و ضحاک زاده ی هیچ شاهی نیست  و بی اصل و نسب است.

منم شاه با فره ی ایزدی       همم شهریاری همم موبدی

 

شاملو از کنکاش خود به این نتیجه می رسد که چون فر شاهی و اصالت طبقاتی برای فردوسی گرامی بوده ،ضحاک را که دور از این هردو بوده دشمن صفت جلوه داده.به باور فردوسی پیروزی فریدون باز گرداندن جامعه به نظام طبقاتی دوره ی جمشید است واین خوشایندگروهی است که از منافع این طبقه بندی بهره می بردند ونه عامه ی مردم که در قاعده ی هرم بودند .

گویا گناه نا بخشودنی شاملو از دید مخالفانش این است که فردوسی را متعلق  به طبقه ی مرفه  و متعصب به فر شاهی دانسته و ما را متهم به تقدس گرایی می داند به این معنا که چون فردوسی گفته قطعن درست است.

 



 
مهمان برکت دارد!
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧  

مادرم که می گفت " مهمان برکت خانه است " درست نمی فهمیدم .خسته می شد و خانه حسابی به هم ریخته.پس از چه در خا نه مان همیشه به روی مهمان باز بود و مادر خرسند ؟!

پنج ماه است که ما این جاییم !

دوست ایرانی زیادی نداریم که واقعن دوست باشد، ولی  دوست خوشگل و مهربان اسپانیایی ام که همکلاسی ام است دل گرمی خوبی است.

به خانه که دعوتش کردم برای نوشیدن قهوه (به رسم خودشان)، طاقتم نگرفت و (به رسم خودمان) شام نگه اش داشتم. خسته گی بعد از شش ساعت کلاس هم مانع از حس خوب میزبانی نشد.همسرش که به جمع ما پیوست دیگر نور علی نور!

دیروز که یک خانواده ی بزرگ این جایی ( مادر بزرگ ،پدربزرگ،پسر و عروس و نوه )مهمان ما بودند معنی حرف مادرم را درک کردم.

گر چه که هم زبان نبودیم و ارتباط سخت بود.ولی گرمی فضای خانه محسوس و لذت بخش بود.

خانه که حسابی آب و جارو شده بود به رسم میزبانی.عطر قیمه و قرمه سبزی دور از وطن،پهن کردن رومیزی قلاب بافی شده ،و بساط جوجه کباب در ایوان،همه و همه برکت را به خانه ی ما آورد و ما با این که از خسته گی نا نداریم از میزبانی ایرانی خود خرسندیم.

جای شما خالی!



 
← صفحه بعد